محمد باقر شريعتى سبزوارى
275
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
چگونگى رفتار و ملكات ارزشى و يا ضد ارزشى است ؛ يعنى انسان با خلق و خوىهايى كه پيدا مىكند چگونه بودنش مشخص مىشود . صورت ظاهرى انسانها يكى است ، ولى واقعيت انسانها گوناگون و در گرو ملكات و صفات روحى است . اصول اخلاق ، متغير نيست اگر اخلاق را مثل حقايق ، نامتغير بدانيم بايد بگوييم اخلاق و رفتار خوب به اين معناست كه در ذات خود به صفتى متصف است كه آن صفت ، حَسَن است ، رفتار ديگرى نيز در ذاتش به صفتى متصف است كه آن صفت قبيح است ، پس هر فعلى يا داراى حُسن ذاتى است و يا قبح ذاتى است ، و بعضى از افعال نه حسن ذاتى دارند و نه قبح ذاتى ؛ يعنى حسن و قبح صفت عينى و ذاتى در اشياست و ذاتى هم لايتخلّف ولا يختلف ، « 1 » و تا دنيا دنياست ، حَسَن حَسَن است و قبيح قبيح . عقل هم به حكم بداهت كه جاى چون و چرا در آن نيست حكم مىكند خوب را بايد انجام داد ، و بد را بايد ترك كرد . اين بيانى است كه براى جاويد بودن اخلاق ممكن است گفته شود ، و معمولًا به ذاتى بودن حسن و قبح استناد و اين حسن و قبح ، دو صفت عينى تلقى مىشود . اما اين مطلب داراى خدشه و اشكال است . حكماى ما ، در منطق استناد به حسن و قبح را از قبيل استناد به مشهورات مىدانند كه به درد جدل و خطابه مىخورد ، حتى به اين نكته هم توجه شده است كه اين حسن و قبحها نزد ملل و اقوام گوناگون ، مختلف است ازاينرو مىگويند : « كقبح ذبح الحيوانات عند أهل الهند » « 2 » ، ولى نمىگويند : چرا ما حسن و قبح را از مبادى برهان نمىگيريم ؟ مىگويند : حسن و قبح از احكام عقل عملى است ، ولى گاهى انسانى به ظاهر انسان است ، ولى به جهت مَلِكاتى كه پيدا كرده است صورت واقعى سگ و خوك ، بلكه صورت چند حيوانى پيدا كرده است ! ؟ معلوم است كه عقل عملى براى توسل به يك مقصدى اين معانى را براى انسان مىسازد ، ولى
--> ( 1 ) . نه تخلف مىپذيرد و نه تحول ( 2 ) . زشتى كشتن حيوانات در ميان هندوها